مشخصات کلی : آوازهی قو
نام کتاب |
آوازهی قو |
پشت جلد |
The reputation of the swan |
نویسنده |
مریم حقانی سیس Maryam Haghani (Sis) |
|
ترجمه/تالیف |
تالیف |
| ویراستاران | افشین باوفا و آتنا عزیزی |
| انتشارات | پژوهش ساوالان.. پژوهش و نشر سلکو |
| دسته بندی | علوم انسانی- عمومی |
| موضوع اصلی | رمان- ایرانی |
| موضوع فرعی | عمومی |
| سال انتشار | پاییز 1404 |
| نوبت چاپ | اول |
| زبان کتاب | فارسی |
| قطع کتاب | وزیری |
| جلد کتاب | مقوایی-سلفون |
|
تعداد صفحه |
612 صفحه |
| وزن | 500 گرم |
| شابک | ISBN: 978-622-4656-14-8 |
| منبع | http://www.selco.ir/fa/ProductView/562 |
| تلفن | ۰۲۱۶۶۰۰۳۰۰۷ ـ ۰۹۱۲۸۳۹۱۶۸۸ |
| سامانه پیامکی | ۵۰۰۰۲۰۳۲۴۱ |
| فروشگاه مجازی | www.SELCO.ir |
| موقعیت مکانی | تهران |
| وضعیت | حق چاپ محفوظ است. |
درباره کتاب و نویسنده:
آوازهی قو؛ روایتی از عشق، انتظار و خاطرات یک نسل
«آوازهی قو» نوشتهی مریم حقانی سیس، رمانی بلند با فضایی خانوادگی، عاطفی و اجتماعی است که در مسیر روایت خود به موضوعاتی همچون عشق، خانواده، خاطره، انتظار، مادرانگی، ایثار، جنگ، فقدان و امید میپردازد.
داستان از دل روابط انسانی و فضای یک خانه آغاز میشود؛ جایی که خاطرات گذشته هنوز زندهاند و آدمها با قصهها، نامهها، اشیا و نشانههایی از گذشته به یکدیگر پیوند خوردهاند. در این میان، بیبی یکی از شخصیتهای محوری و تأثیرگذار داستان است؛ زنی که سالهای طولانی زندگی را پشت سر گذاشته و تجربهها و حکمتهای او به بخشی از روح روایت تبدیل شده است.
خانهای سرشار از خاطره و راز
در «آوازهی قو»، خانه فقط محل زندگی شخصیتها نیست؛ بلکه گویی حافظهای زنده از گذشته است. اتاقها، صندوقچهها، نامهها، نوارهای قدیمی، عکسها، کتابها و حتی گلهای خانه، هرکدام میتوانند بخشی از خاطرات یا رازهای پنهان را آشکار کنند.
از همان فصلهای ابتدایی، عناوینی مانند «عطرِ خانه و آغوشِ ماهچهره»، «قصههای بیبی و رازِ اتاق قفلشده»، «گنجینهی بیبی و راز گردنبند» و «پیام قاصدک و راز اتاقِ بیبی» نشان میدهند که فضای خانه و رازهای نهفته در آن، نقش مهمی در شکلگیری داستان دارند.
گذشته در این رمان هیچگاه کاملاً از بین نمیرود؛ بلکه در اشیا، خاطرات و روایتهای شخصیتها باقی میماند و در زمان مناسب دوباره خود را نشان میدهد.
بیبی؛ راوی تجربههای زندگی
بیبی یکی از شخصیتهایی است که حضور او در بخشهای مختلف داستان ادامه پیدا میکند. قصهها، رفتارها، سخنان و نگاه او به زندگی، زمینهای برای طرح بسیاری از مفاهیم انسانی رمان فراهم میکند.
از حکمتهای بیبی و داستانهای قدیم گرفته تا درس معرفت، سخاوت، عشق، انسانیت و زندگی، تجربهی سالهای زندگی او به نوعی سرمایهی معنوی خانواده تبدیل شده است.
بیبی شخصیتی است که در کنار محبت و مهربانی، بار سنگین خاطرات را نیز با خود حمل میکند. او شاهد تغییر آدمها، آمدنها و رفتنها، عشقها و جداییها و شادیها و اندوههای نسلهای مختلف است.
عشق؛ از خانه تا سالهای دور
عشق در «آوازهی قو» تنها یک موضوع عاشقانه نیست. نویسنده شکلهای مختلف عشق را در زندگی شخصیتها به تصویر میکشد؛ عشق میان زن و مرد، عشق مادر به فرزند، محبت خانوادگی، وفاداری و عشقی که در قالب فداکاری و ایثار خودش را نشان میدهد.
فصلهایی مانند «عشق محمد و وساطت بیبی»، «عشاقِ ماندگار»، «حکمت عشق و جهان بیعشق»، «رسم عاشقی حاجبابا» و «بیبی و رازهای عشق» نشان میدهند که عشق یکی از محورهای اساسی روایت است.
در این داستان، عشق همیشه به وصال ختم نمیشود. گاهی عشق با انتظار، فاصله، دلتنگی و حتی فقدان همراه است؛ اما همین تجربهها باعث میشوند معنای عشق برای شخصیتها عمیقتر شود.
قاصدک، شمعدانی و باران
طبیعت در فضای «آوازهی قو» حضور پررنگی دارد. قاصدک، شمعدانی، نسترن، درختان، باران، انگور و پرندگان تنها عناصر محیطی داستان نیستند، بلکه در کنار زندگی شخصیتها قرار میگیرند و با احساسات و خاطرات آنان همراه میشوند.
قاصدک در فصلهای متعددی حضور دارد؛ از «پیام قاصدک» تا «بیخوابی قاصدک و رقص باد»، «قاصدک امید» و «قاصد عشق».
شمعدانی نیز بارها به خانه و خاطرات شخصیتها پیوند میخورد. گاه یک گل یا درخت، نشانهای از تداوم زندگی است و گاه خاطرهای را زنده میکند که سالها در ذهن شخصیتها باقی مانده است.
باران نیز در بخشهایی از داستان با احساسات شخصیتها همراه میشود؛ بارانی که گاهی آرامش میآورد و گاهی با اندوه، جدایی یا بازگشت همراه است.
رازهایی که نسل به نسل منتقل میشوند
یکی از عناصر جذاب داستان، کشف تدریجی رازهاست. نویسنده اطلاعات مربوط به گذشته را یکباره در اختیار خواننده قرار نمیدهد؛ بلکه بخشی از حقیقت از طریق گفتوگو، نامه، خاطره، شیء قدیمی یا بازگشت یک شخصیت آشکار میشود.
در این میان، کتاب کهنسال، نوارهای حاجبابا، سالنامه، صندوقچهی اسرار و تابلوی قو از جمله عناصر مهمی هستند که با گذشتهی شخصیتها ارتباط پیدا میکنند.
همین ساختار باعث میشود خواننده در کنار دنبال کردن زندگی شخصیتها، به دنبال پاسخ پرسشهایی نیز باشد که در طول داستان شکل میگیرند.
ورود جنگ به زندگی خانواده
در بخشهای بعدی رمان، فضای داستان تغییر میکند و جنگ تأثیر عمیقتری بر زندگی شخصیتها میگذارد.
جنگ در «آوازهی قو» تنها در میدان نبرد اتفاق نمیافتد؛ بلکه آثار آن به خانهها و خانوادهها نیز منتقل میشود. مادرانی هستند که منتظر فرزندان خود میمانند، خانوادههایی که چشمبهراه نامه یا خبری هستند و جوانانی که باید میان زندگی شخصی و مسئولیتی بزرگتر انتخاب کنند.
فصلهایی مانند «روز موعود و صدای جنگ»، «اذن رفتن»، «انتخاب سخت یک مادر»، «شب آخر و بذر امید»، «اولین نامه»، «امید در دل جنگ» و «شهر داغدار» نشاندهندهی ورود جدی روایت به فضای جنگ و پیامدهای انسانی آن هستند.
علی؛ جوانی در مسیر انتخاب
بخش مهمی از روایت به زندگی علی اختصاص پیدا میکند. از تولد او و سالهای رشد تا رسیدن به هجدهسالگی و انتخاب مسیر زندگی، سرنوشت علی با تحولات خانواده و جامعه پیوند میخورد.
عنوانهایی مانند «تولد علی و رازی در دل»، «علی، نمادی از پدر»، «هجده سالگی و اولین گامهای مستقل»، «اذن رفتن» و «وداع صبحگاهی» نشان میدهند که زندگی علی یکی از محورهای مهم بخش دوم داستان است.
تصمیم او برای رفتن، نقطهای مهم در زندگی خانواده ایجاد میکند؛ زیرا از این پس مفهوم انتظار برای مادر و خانواده شکل تازهای پیدا میکند.
مادر و سنگینی انتظار
یکی از عاطفیترین بخشهای رمان، روایت مادران منتظر است.
مادر در این داستان فقط شخصیتی نگران نیست؛ او باید با ترس، بیخبری و دلتنگی مبارزه کند و در عین حال امید را برای خانواده زنده نگه دارد.
«قدرت یک مادر»، «نبرد درونی مادر»، «دغدغههای یک مادر»، «آرزوهای مادری» و «درد پنهان مادرانه» از جمله فصلهایی هستند که این مضمون را پررنگ میکنند.
انتظار در این بخشها به یک سبک زندگی تبدیل میشود: انتظار برای نامه، انتظار برای خبر، انتظار برای بازگشت و گاهی انتظار برای حقیقتی که ممکن است سالها پنهان مانده باشد.
نامه؛ صدای آدمهای دور از خانه
نامهها در ساختار داستان جایگاه مهمی دارند. هنگامی که شخصیتها از یکدیگر دور میشوند، نامه به پلی میان خانه و دنیای بیرون تبدیل میشود.
«اولین نامه»، «نامه علی و نگرانیهای مادر»، «نامههای قدیمی و درسهای جدید»، «نامه امین و برنامههای عروسی» و «آخرین پیام محمود» از جمله بخشهایی هستند که این عنصر را برجسته میکنند.
نامه در اینجا فقط حامل خبر نیست؛ احساسات، امیدها، نگرانیها و دلتنگیهای شخصیتها را نیز منتقل میکند.
گاهی یک نامه میتواند امید را زنده کند و گاهی خبری در آن میتواند مسیر زندگی یک خانواده را تغییر دهد.
طهورا و امین؛ عشق در سایهی جنگ
در بخش دیگری از داستان، رابطهی طهورا و امین به یکی از خطوط عاطفی روایت تبدیل میشود.
آشنایی خانوادهها، تصمیم طهورا، حلقهی امین، عجله برای عقد و سپس رفتن به جبهه، شرایطی را ایجاد میکند که در آن عشق و جنگ همزمان در زندگی شخصیتها حضور دارند.
آرزوهای سادهی یک زندگی مشترک در برابر شرایط دشوار زمانه قرار میگیرد و انتظار بار دیگر به یکی از مفاهیم اصلی داستان تبدیل میشود.
انسانیت در دل اتفاقات ساده
یکی از ویژگیهای قابل توجه «آوازهی قو»، توجه به جزئیات سادهی زندگی است.
در فهرست فصلها، اتفاقاتی مانند پاک کردن برنج، شستن ظروف، چای خوردن، شستن میوهها، نجات یک جوجه، نگاه کردن به مورچهها و نگهداری از گلها در کنار اتفاقات بزرگ زندگی قرار گرفتهاند.
این جزئیات به نویسنده امکان میدهند تا از دل زندگی روزمره، دربارهی مفاهیمی مانند سخاوت، مهربانی، همدلی، مسئولیتپذیری و انسانیت سخن بگوید.
در نتیجه، زندگی در این رمان فقط مجموعهای از حوادث بزرگ نیست؛ ارزش بسیاری از لحظهها در همان رفتارهای کوچک و روزمره آشکار میشود.
قو؛ نمادی در میان خاطرات
عنوان کتاب، «آوازهی قو»، در ادامهی روایت با حضور قو و رازهای مربوط به آن معنا و اهمیت بیشتری پیدا میکند.
فصلهای «راز کتاب و تابلوی قو» و «راز قو و نامهی حاجبابا» نشان میدهند که تصویر قو با بخشی از گذشته و رازهای خانوادگی ارتباط دارد.
قو میتواند در فضای نمادین اثر یادآور عشق، وفاداری، خاطره و پیوندی باشد که با گذشت زمان از میان نمیرود. حضور آن در کنار نامهها و خاطرات، یکی از عناصر قابل تأمل رمان را شکل میدهد.
سالهای طولانی انتظار
هرچه داستان به پایان نزدیکتر میشود، گذر زمان و اثر آن بر شخصیتها بیشتر آشکار میشود.
موهای سپید، خانههای قدیمی، درختان کهنسال، خاطرات گذشته و آدمهایی که دیگر حضور ندارند، همه یادآور این حقیقت هستند که زمان در حال گذر است.
فصلهایی مانند «سالها در گذر و حسرت»، «سپیدی مو و کهنسالی در انتظار»، «ردپاها در غبار زمان» و «پرسه در خاطرهها و ردپای امید» به همین مضمون نزدیک میشوند.
در این بخش، انتظار از یک حادثهی موقت فراتر میرود و به بخشی از زندگی شخصیتها تبدیل میشود.
بازگشت به خاطرات و پایان یک دوران
در بخشهای پایانی، داستان به سمت مواجهه با گذشته، بازگشتها، جداییها و آشکار شدن حقیقتهای پنهان حرکت میکند.
فصلهایی مانند «بازگشت زیر باران»، «حکایت غریبهای آشنا»، «فرشتهای در قالب انسان»، «همراهی با فرشته»، «جدایی تلخ» و «گریههای بیبی و خاک آغشته به خاطره» فضای عاطفی پایان داستان را شکل میدهند.
در نهایت، «میراث سپید و وداع» و «پایان یک دوران» به پایان مسیری طولانی اشاره دارند؛ مسیری که در آن چند نسل، عشقها، خاطرات، رنجها و امیدهای خود را پشت سر گذاشتهاند.
جمعبندی
«آوازهی قو» را میتوان روایتی دربارهی عشق، خانواده و انتظار در گذر زمان دانست؛ داستانی که از فضای صمیمی خانه و خاطرات بیبی آغاز میشود و به موضوعات بزرگتری مانند جنگ، ایثار، مادرانگی، فقدان و امید میرسد.
در این رمان، گذشته همیشه در کنار حال حضور دارد. یک نامه، یک عکس، یک کتاب قدیمی، یک نوار، یک گل یا حتی یک تابلوی قو میتواند دری را به سوی خاطرهای قدیمی باز کند.
مریم حقانی سیس در این روایت، زندگی شخصیتهایی را در موقعیتهای مختلف دنبال میکند؛ شخصیتهایی که گاهی عاشق میشوند، گاهی از یکدیگر جدا میشوند، گاهی سالها انتظار میکشند و گاهی با حقیقتی روبهرو میشوند که مسیر زندگیشان را تغییر میدهد.
در میان همهی این حوادث، یک مضمون بیش از همه تکرار میشود: امید.
حتی زمانی که خانه در سکوت است، خبری از عزیزان نمیرسد یا سالها از یک اتفاق گذشته، هنوز نشانهای از زندگی باقی است؛ در یک گل شمعدانی، در پرواز قاصدک، در صدای باران، در نامهای قدیمی یا در خاطرهای که هنوز زنده مانده است.
از این منظر، «آوازهی قو» داستان آدمهایی است که با وجود رنج و فقدان، تلاش میکنند زندگی را ادامه دهند؛ داستان عشقهایی که در گذر زمان تغییر میکنند اما خاطرهشان باقی میماند و داستان نسلی که بخشی از عمر خود را در انتظار، فداکاری و امید سپری کرده است.
مشخصات کتاب «آوازهی قو»
عنوان: آوازهی قو
نویسنده: مریم حقانی سیس
ناشر: پژوهش ساوالان
ویراستاران: افشین باوفا و آتنا عزیزی
صفحهآرا، طراح جلد و چاپ: افشین باوفا
شمارگان: ۱۰۰۰ نسخه
نوبت چاپ: اول، ۱۴۰۴
قیمت: ۸۴۵٬۰۰۰ تومان
شابک:ISBN: 978-622-4656-14-8/۹۷۸-۶۲۲-۴۶۵۶-۱۴-
بخشی از کتاب رمان آوازهی قو
بازگش به بهشت گمشده
سرانجام رسیدم، پس از روزهایی پر از انتظار... در انتهای این کوچه، بهشتی نهفته بود؛ زیبا و دلنواز. با دیدنش، دیگر نه آرامی در دلم مانده بود و نه قراری. قدمهایم آرامآرام، یکی پس از دیگری، به سوی درِ بهشت برداشته میشد. وقتی رسیدم، نفس عمیقی کشیدم. لحظهای مکث کردم و پس از مدتها، برای نخستینبار، آخرین تصویری را که از آن بهشتِ کوچک و غنی در ذهن داشتم، با خود مرور کردم. نمیدانستم چقدر دستخوش تغییر شده، اما عطرِ آشنایش از روزنههای درِ چوبی به مشام میرسید. آرام، در را کنار زدم...
عطرخانه و آغوش ماهچهره
عطر شبنم از یک سو و رایحهی ریحان و نعنا از سوی دیگر، مشامم را نوازش میدادند... شمعدانیهای چیده شده بر ایوان، آبِ زلالِ حوض که قاصدکی آرام بر سطح آن شناور بود و درختانِ پربار که از گوشه تا گوشهی حیاط گسترده شده بودند، نفسی تازه به جانِ انسان میبخشیدند. بهراستی میتوان گفت: اینجا بهشت است، با نگهبانی از جنس فرشته...
آرام قدمی بهسوی ایوان برداشتم. زمانی بود که همین سهپلهی ایوان را با ترس و زحمت بالا میرفتم؛ آن روزها، پلهها از منِ کودک بزرگتر بودند... اما اکنون، با لبخند و آسودگی، همان پلهها را با گامی بلند پشت سر میگذاشتم. ماهچهره، با تبسمی بر لب و چشمانی پر از شبنمِ شوق، نگاهم میکرد. استقبالش برای همهی مهمانان خانه یکسان بود؛ اما برای من... چیزی در نگاهش بود، چیزی متفاوتتر، صمیمیتر، عمیقتر.
نمیتوانستم، پس از تحمل فرسنگها فاصله و دوری، حتی لحظهای درنگ کنم. با قدمهایی درشت به سویش میدویدم؛ همانند کودکی که بهبهانهی بازی، دستِ مادر را رها کرده و گم شده است و حال، پس از لحظاتی آکنده از ترس و ثانیههایی که بهسان ساعتها گذشتهاند، او را بازیافته است. میدانستم این بهشت، با حضور او رنگ و بوی بهشت گرفته است. شمعدانیها، رنگشان را از او وام گرفتهاند و بی او، تنها طرحهایی بیرنگ و بیبو هستند. زلالیِ آبِ حوض، بهانهای بیش نیست؛ اصلاً، زلالیِ آب چیست، در برابر زلالیِ پاکیِ دلش؟ ریحانها هم بیحضور او عطری ندارند... گاه با خود میگفتم: «بهراستی تو چقدری... که اینقدر زیادی؟»
قصههای بیبی و راز اتاق قفل شده
آرام خود را به آغوشش رساندم؛ آرام، اما فشرده... همین یک آغوش گرم و سرشارش، برای اثبات تمام زیباییهای دنیا برایم کافی بود. گویی مقدمهای فشرده و کامل از تمامی خوبیهای جهان، در همان گوشهای از وجودش، در لوح آغوشش، نهادینه شده بود. اتاق فرمانِ مهرِ غنیاش، در سمت چپِ سینهاش قرار داشت؛ نگهبانانی از جنس استخوان، آن را در آغوش گرفته و پوشانده بودند. اما بااینحال، آنچنان نیرومند، مهرش از میان همان محافظان بروز میکرد که گویی صدای تپشش به گوش من نیز میرسید... گوش از آواز تپشش برداشتم و به خود آمدم. نمیدانم چقدر گذشته بود، اما لحظاتی را غرق بودم. گونهام را میبوسید و با صدایی بغضآلود، اما آرام گفت: «چقدر دیر... اما خوشآمدی، قاصدکِ جان.»
نمیدانستم چرا عمریست مرا «قاصدک» میخوانَد، اما آنقدر این واژه را با لحنی گرم و دلنشین میگفت که بیاختیار بر دل مینشست. البته بیدلیل هم نبود... همانطور که بزرگی گفته است: «هر سخن کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند». با آنکه معنای این نام را برای خودم نمیدانستم، اما مطمئن بودم که از ژرفای دل و عمق مهرش میجوشید و مگر غیرازاین است که واژهای وقتی با عشق گفته شود، جان میگیرد؟ هر چه میگفت، لذتبخش بود. بسیاری از حرفهایش کهنه بودند، بوی دیوارهای گِلیِ نَمکشیدهی بارانخورده میدادند و لایهای از عشق، همچون پینهای نرم، بر آنها نشسته بود. اما او آنها را چنان با شیرینی بیان میکرد که مثل حبهی قندی، در عمق وجودم آرامآرام آب میشدند. شهدِ شیرینِ حرفهایش، مرهمی بود آرامبخش؛ همچون حجم وسیعی از مورفین، بر تنِ زخمیِ یک دردمندِ ناچار...
آهسته، دامن گلدارِ سرخآبیاش را تکان داد. با سینی مسیای از چایهای خوشرنگ، آمد و کنارم نشست. احساس میکردم همین گلهای یاسیرنگِ دامنش، از گرمای وجود او جان گرفتهاند. غنچههای شکفتهی صورتیِ دامنش، بیترید از مهرِ دلش ریشه میگرفتند؛ و آن نگاه مهربان و لبخند همیشگیاش، چون خورشیدی بود که به هر چیز رنگ زندگی میپاشید. با همان تبسم همیشگی، شروع کرد به تعریف کردن: از گلهای باغچه میگفت تا بقال سرِ کوچه... از احوال نوهای که تازه به دنیا آمده بود تا خوابهایی که هرازگاه از «مرحوم حاجبابا» میدید... بیبی مسرور، غرقِ تعریف خاطرات کهنهی روزگار بود. چنان با اشتیاق صحنهها را شرح میداد و با حرکات انگشتان و دستانش به آنها جان میبخشید، که من، بیاختیار، محو و غرق در خاطرهای شده بودم که حتی سه دهه پیش از بهدنیا آمدنم رخ داده بود. آنچنان غرق شده بودم که در لحظهای حساس از روایتش، دستم اندکی لرزید و چند قطره از چای، بر لبهی لباسم چکید.
گلبیبی با لبخندی آرام نگاهم کرد، کمی عینکش را با سرانگشت جابهجا کرد، با انگشتِ سبابهاش، نرمنرمک لکهی لباس را لمس کرد و گفت: «ننه... چیزی نشده که فدای سرت. آدم باید حواسش به دل و انصافش باشد که بیلک بماند... همین دلهای بیلکاند که دیوارهای مهرِ دلِ دیگران را نمیشکنند.» با رخساری آرام و لبخندی بر لب گفت: «اگر میخواهی، برو لباست را عوض کن». با دستش به اتاق پایینِ راهرو اشاره کرد. آن اتاق از همان زمانهای دور، اتاق مهمان بود؛ همیشه آماده و آراسته. طولی نکشید که برای تعویض لباسهایم راهی آن اتاق شدم. روبهروی درِ اتاق مهمان، درِ چوبی قدیمیای بود که قفلی زینتبخش آن بود. جالب است! عمری گذشته، اما هنوز درِ این اتاق قفل است. به یاد داشتم از همان دوران کودکیمان، این اتاق همیشه قفل بود و کسی اجازه ورود به آن را نداشت. حتی هنگام مرمت خانه، درِ اتاقهای دیگر عوض شده بود، اما هنوز درِ آن اتاق همان بود؛ حتی قفلش هم تغییری نکرده بود. دائم به این فکر میکردم که چرا درِ این اتاق در تمام این سالها تکان نخورده... و چرا هیچکس هرگز دربارهاش سخنی نگفته است.


